زنده ام که روایت کنم

وبلاگ شخصی فواد شمس

جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

پیش به سوی تهی رهاننده


لحظاتی در زندگی انسان هست که تنها چیزی که به آن فکر می کنی ، هیچ چیز است. در این لحظه انسان به آن تهی رهاننده می رسد و دلش می خواهد بر روی کره زمین بنشیند و به سلامتی سرمایه داری مسخره حاکم! یک کوکاکولای هنک بنوشد و به هیچ چیز فکر نکند. این لحظه است که رها شده ای. رها از تن، رها از خود، رها از دیگری، رها از جهان!
شاید هم بنشینی در بالای سلسله کوهستان های هیمالیا و با یک راهبه کچل و چاق و تنبل بودایی یک فنجان چای سبز بنوشی!
شاید هم بخواهی به شهر های کوچک و آفتاب گیر آمریکاس لاتین بروی با یک " خوزه" نامی یک فنجان ماته بنوشی و به رقص یک دخترک سرخ پوش لوند که با نوای گیتار کمر و باسن اش را تکان می دهد خیره شوی!
اما الان جلوی کیبورد نشستی و داری اراجیف می بافی! اما همین اراجیف است که حس رهایی را می دهد. رهایی و رسیدن به تهی رهاننده! شاید دلت آرام گیرد.

سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

هدفمند سازی یارانه ها به کدام سمت؟

منتشره درروزنامه مردمسالاری
نويسنده : فواد شمس
"هدفمند سازي يارانه ها" اين روزها يکي از مجموعه واژگاني است که بسياري در مورد آن سخن گفته اند. گويا همه با اين طرح و اجرايي شدن آن موافقند و تنها مشکل شان بر سر چگونگي اجراي آن است. بسياري انتقادشان به دولت احمدي نژاد بر اين مبنا استوار است که در اجراي آن بايد دقت نظر بيشتري بکند. در واقع مشکل تمامي منتقدان فعلي دولت احمدي نژاد چه در مجلس چه در ميان اصلاح طلبان خارج شده از حاکميت و چه حتي در بخش وسيعي از منتقدان دولت فعلي، اين است که چرا احمدي نژاد اجرايي کننده است و چرا به اين شکل؟ مشکل در شکل اجرا است نه در محتواي آن!
اما بياييم يک بار ديگر و اين بار از يک زاويه ديگر به اين مسئله نظر بيفکنيم. بنا به اعتراف تمام مدافعان اين طرح با اجرا شدن آن هزينه هاي مصرفي بيشتر کالا هاي اساسي و انرژي به قيمت تمام شده جهاني برابري مي کند. از همين جا اين سوال مطرح مي شود که گويا همه امور ما با جهان پيشرفته که پيشنهاد دهنده اين طرح به ما است( به نمايندگي صندوق بين المللي پول) يک شکل است و مطابق با استاندارد هاي آن جا است که مي خواهيم همين يک مورد را حل کنيم تا خودمان نيز در اقتصاد جهاني سرمايه محور حل شويم؟ آيا به واقع دستمزد کارگران، حق تشکل يابي، ساختار بيمه تامين اجتماعي و بسياري ديگر از اين دست جامعه ما نيز مطابق با آن استاندارد هاست؟
سوال اساسي ديگر اين است که هدفمند کردن اين يارانه ها به کدام سمت است؟ در واقع به نفع طبقات محروم است يا طبقات ثروتمند؟ اين بحث که به هر نفر ايراني که در دهک هاي پائين جامعه قرار است يارانه نقدي معادل 11 هزار تومان داده شود چيزي جز يک شوخي خنده دار نيست. خودتان محاسبه کنيد که هزينه چند بار تاکسي سوار شدن و ساندويچ خوردن مي شود. آن هم در زماني که ديگر هيچ کمکي براي نيازهاي اساسي شهروندان از جمله بهداشت، مسکن، حمل و نقل عمومي، آموزش، خوراک، پوشاک و...
اما بحث کليدي اينجاست که قانون اساسي به غير از اصل 44 که اين روز ها مد شده همه چيز را به آن ربط دهند اصول ديگري هم دارد که بارها تاکيد کرده است که وظيفه دولت است که نياز هاي اساسي شهروندان را تامين کند. اما به نظر مي رسد دولت مي خواهد اين "حق" بشري را از انسان ها بگيرد و آن را تبديل به يک "امتياز ويژه" سازد. امتيازي که تنها در برابر " پول" پرداخت شود.در حالي که در همان قانون اساسي هم بر " حق" شهروندان براي داشتن يک زندگي شرافتمندانه بارها تاکيد شده است و اين امر را "وظيفه" و نه " لطف" دولت دانسته است.

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

زندگی متصل به قلاده ی سگ


فیلم Umberto D یک فیلم رئال است. رئال به معنی واقعی کلمه. در این فیلم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد. تنها بریده ای از زندگی یک پیرمرد و سگش که گویا از تمام جهان بریده شده اند، نشان داده می شود. پیرمرد و سگی که تنها به وسیله ی یک طناب متصل به قلاده ی سگ به زندگی وصل شده اند. در این فیلم De sica حرف آخرش را در همان سکانس اول فیلم می زند. اگر De sica در فیلم دزد دوچرخه در سکانس پایانی فیلم است که کارگر خسته و درمانده را با جمعیت همراهی می کند. در این جا پیرمرد درمانده را در همان اول فیلم همراه دیگر پیرمرد ها در تظاهرات نشان می دهد که توسط پلیس متفرق می شوند. از این جا است که اولین تلاش جمعی پیرمرد های بازنشسته برای گرفتن حق شان با شکست مواجه می شود و Umberto ی پیر به تلاش نا فرجام شخصی اش برای نگاه داشتن اتاق کوچک اش ادامه می دهد. در این نبرد او تنهاست و هیچ همراه و همدردی با خود ندارد. همه به فکر زندگی شخصی خود هستند. چون همه متفرق شده اند.
در این فیلم اتفاق خاصی نمی افتد. همه چیز روال عادی و معمولی خود را دارد. مورچه ها سوزانده می شوند، سگ ها با گاز خفه می شوند. دختر جوان فیلم Maria بدون آن که بداند پدر بچه اش کدام یک از قد بلنده و قد کوتاه هست، حامله می شود.
خود Maria نسخه زنانه و جوان Umberto است هر دو در فلاکت زندگی دست و پا می زنند . زن صاحب خانه آواز می خواند و مهمانی می دهد و نمادی است از طبقه مقابل این دو! در این فیلم همه چیز حکایت از یک زندگی آرام و عادی دارد. اما در زیر پوست همین زندگی آرام و عادی واقعیت چهره نا پسند و سیاه خود را همچون آن گربه ی سیاه که گاهی به صورت گذرا در فیلم دیده می شد، نشان می دهد. واقعیتی که پیرمرد را وادار می کند که خودکشی را انتخاب کند و این تنها سگ اش است که وی را به زندگی وصل کرده است و در نهایت سگ است که به وی شور و شوق زندگی را می بخشد. شور و شوق کودکانه ی زندگی که در صحنه ی پایانی فیلم در شکل آشتی دوباره Umberto و سگ اش و بازی آن دو با هم نمایان می گردد.
Umberto D فیلمی است در مورد فراموش شدگان و به حاشیه رانده شدگان جامعه! پیرمردی که 30 سال در جامعه کار کرده است دیگر بی مصرف شده و حتی یک سقف هم برای زیستن ندارد. De sica بسیار روان و ساده این فراموش شدگان جامعه را به نمایش گذارده است. انسان هایی که تنها سگ ها به آنان عشق می ورزند.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

رود جاری در جاده


Gelsomina یک رودخانه بود. رودخانه ای که تکه سنگ زمختی همچون zampano را با خود در طول جاده کشاند و کشاند تا عابت هرد شده بر روی ساحل دریا با شن ها یکی سازد.
Gelsomina دختر فقیری که بنا به تعریف عرفی جامعه اندکی شیرین عقل هم می زند همچون یک رودخانه زلال ساده و شفاف است. در این فیلم وی همه را می خنداند بدون آن که خودش بداند و یا حتی تلاش خیلی جدی برای آموحتن فن دلقک بازی بکند.
وی می خواهد جای رزا را پر کند. نقش هایی که رزا بازی می کرده را بازی کند. اما zampanoنمی خواهد. Zampano صخره سختی است که نفوذ ناپذیر می نمایاند. او نمی خواهد و نمی تواند gelsomina را دریابد و تنها او را برای زدن طبل و ترومپت و پول جمع کردن می خواهد نه در نقشی که گویا رزا قبلا بازی می کرده است.
صحنه ای که zampano با روسپی می رود و gelsomina را رها می کند موید این مطلب است. در این صحنه zampano همچون یک حیوان به دنبال غریزه اش می رود. در این جا است که وقتی یک اسب وارد صحنه می شود و از جلوی gelsomina که تنها و درمانده در گوشه جاده نشسته است رد می شود استعاره را بهتر درک می کنیم.
اما همین فرد زخمت و حیوان صفت نیز سویه هایی از انسانیت دارد. تنها باید صخره وجودی وی در میان اموج رودگونه روحیه زلال و شفاف gelsomina صیغل بخورد. وقتی zampano به صورت نا خواسته fool را به قتل می رساند. این جا است که وجدانش توسط gelsomina بیدار می شود و آزار می بیند. برای همین او را در کنار جاده رها می کند و می رود. اما سال ها بعد بار دیگر در کنار دریا با ترانه یی که gelsomina از fool آموخته بود در پیشگاه وجدان درونی انسانی اش بار دیگر به قضاوت گرفته می شود. در صحنه ی پایانی zampano خرد شده است. صخره وجودی او همچون ماسه هایی که در مشت می فشارد با تلاطم امواج در یا جا به جا می شود. این جا است که gelsomi رودی است که عاقبت این صخره خرد شده را به دریا رسانده است. Zampano انسان شده است . می گرید. عذاب وجدان گرفته است اما به قیمت خرد شدن به قیمت ماسه شدن و له شد. این است رمز زندگی!
جاده فدریکو فلینی را باید دید. من هنوز در این حسرت هستم که چرا این قدر دیر این فیلم را دیدم. شما سریعا این فیلم را ببینید تا در این حسرت من سهیم نباشید.

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

در مورد كوردستان چگونه مي توان نوشت؟


نوشتن از اعدام و در نفي اعدام در زماني كه يك انسان اعدام شده به اندازه اي سخيف است كه شايد نبايد درباره اش نوشت. اما بايد گفت كه اعدام قتل عمد وحشيانه اي است كه يك سيستم آگاهانه براي نهادينه كردن مناسبات غير انساني اش انجام مي دهد. تا شايد همه با هم جلوي بقيه اعدام ها را بگيريم.
در مورد احسان فتاحيان چگونه مي توان نوشت در زماني كه ديگر نيست. در مورد احسان و هزاران حسان ديگر كه در كوردستان، اين سرزميني كه همواره بوي باروت مي داده و به رنگ خون بوده است چگونه مي توان نوشت؟
در مورد كوردستاني كه در هر گوشه گوشه اش خاوران ها به پا است. در مورد كوردستاني كه دختران زيبايش اولين قربانيان كهريزك به پا كن هاي امروزي و چكمه پوشان ديروزي بوده اند، چگونه مي توان نوشت؟
در مورد كوردستاني كه به اندازه تك تك شقايق هاي كوهستاني اش جان باخته ي راه آزادي دارد چگونه مي توان نوشت.
در مورد كوردستاني كه بر سر طاقچه ي هر خانه اش عكسي از جوان زيبايي است كه ديگر در ميان ما نيست. در مورد كوردستاني كه اكنون احسان اش هم عكسي شده است بر روي طاقچه و يادي در سينه هاي ما! چگونه بنويسم؟
در مورد كوردستان كه 28 مرداد 58 را ديده، اعدام هاي دسته جمعي سقز، بانه، مهاباد، اشنويه و سنندج ، پاوه و.... را ديده ! در مورد كوردستاني كه فرزندان اش با صداي خمپاره و عربده ي چكمه پوشان اش بزرگ شده اند چگونه ميتوان نوشت؟
در مورد كوردستان و فرزندان اش چگونه مي توان نوشت در زماني كه اشك امان ات نمي دهد كه حتي صفحه كيبورد را ببيني! اما به احترام احسان و هزاران احسان ديگر! به احترام هزاران جان شيرين هزاران زن و مرد دلاور كورد تنها اين جمله را خطاب به چكمه پوشاني كه دستشان به خون هزاران گل سرخ سرزمين ما آلوده است مي توان نوشت. آهاي اين چكمه پوشان مطمئن باشيد كه هنوز هم :
كوردستان گورستان فاشيستان است

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

ديوار ها و انسان ها


انسان ها ديوار ها را مي سازند اما خود در چارچوب اين ديوار ها اسير مي شوند. در ادامه خود انسان ها ديوار ها را فتح مي كنند و خراب مي كنند و باز هم مي سازند. اين چرخه بيهوده سال هاست كه ادامه دارد.
سرمايه داري جهاني ديوار چين را هم فتح كرد. پرنده ي رويايي با همبرگر و كوكاكولا از فراز ديوار چين به ما لبخند مي زند و روي دمش نوشته شده است( Made in china) حتي سرمايه داري را هم جنس تقلبي زده اند، جنس چيني!



اين روز ها همه از سالگرد فرو ريختن ديوار برلين سخن مي گويند. گويا اين تاريخ سر آغاز آزادي است. اما من متوجه نمي شوم كه چرا كسي از اين سخن نمي گويد كه ديوار نيكوزيا ( پايتخت قبرس)، ديواري ازجنس سيم هاي خاردار برق دار مرز دو كره، همچنان پا برجاست؟ چرا كسي از ديوار كشي در پايتخت برزيل بين محلات فقير نسين و ثروت مند نشين سخن نمي گويد؟ چرا كسي از ديوار حائل دولت اشغال گر اسرائيل كه حيات ميليون ها انسان را به گروگان گرفته است سخن نمي گويد؟ ديوار برلين در مقابل ديوار حائل اسرائيل و فلسطين يك شوخي خنده دار بيش نيست.


ديوار برلين فرو ريخت و پرنده خوشبختي سرمايه داري همبرگر به منقار و كوكا كولا به دست از پس ديوار چين سرك مي كشد، تا پيش بيني آن پيرمرد پر مو را تحقق بخشد كه عاقبت سرمايه داري تمام جهان و حتي ديوار چين را فتح مي كند. اما همين سرمايه داري در همه جا ديوار كشيده است ديوار هايي كه انسان را از انسانيت خويش جدا مي كند.
روزي اين ديوار ها فرو خواهد ريخت و ان روز روز رهايي همه ي ماست.

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

آمريکا هنوز آمريکاست


منتشر شده در روزنامه مردمسالاری
آمریکا هنوز آمریکاست
فواد شمس
زماني که ديوار برلين فرو ريخت ناگهان گوش جهانيان از طبل بد آهنگي که فرياد پايان تاريخ را سر مي داد کر شد. جهان دو قطبي به پاياني رسيده بود و عده اي اين گونه مي انگاشتند که انگار تاريخ و کل دست آورد هاي پيشرو بشري به زير آوار هايي از برف و يخ فرو رفته است و تبديل به فسيل شده است و تحول و تغيير پايان يافته و تاريخ به اتمام رسيده است. آنان در خيال خود جهان را فتح شده يافته بودند. اين موج آن چنان فراگير شد که آمريکا که روزگاري شيطان و عقرب جراره و روباه مکاره بود اکنون تبديل به يک پدر مهربان شده است که قرار بود براي همه مردم جهان دموکراسي با طعم کوکاکولا سرو کند.
اما واقعيت آن زمان آشکار تر شد که در 11 سپتامبر درست در روزي که 27 سال از کودتاي آمريکايي پينوشه در شيلي مي گذشت اين بار ديوار هاي برج هاي نيويورک فروريخت. اين جا بود که نه تنها تاريخ پايان نگرفت که تازه سر فصل ديگري در دفتر تاريخ گشوده شد. سرفصلي که به ما نشان بدهد آمريکا هنوز همان عمو سام اخمو است که فرمان جنگ و حمله مي دهد. بادکنک توهم دموکراسي به سبک آمريکا زماني ترکيد که بمب هاي هوشمند عمو سام بر سر کودکان افغان و عراق فرو ريخته شد. آمريکا زماني چهره واقعي تر خود را نمايان کرد که مرتجع ترين گروه ها را در خاورميانه پر و بال داد که اکنون با انفجار بمب روال عادي زندگي بشري را در همه جاي اين منطقه از افغانستان و پاکستان تا فلسطين مختل کرده اند. آمريکا هنوز همان آمريکايي است که از کودتا گران در سرتاسر جهان حمايت مي کند. هنوز ازهاري و پينوشه ها را مي پروراند اين بار در ونزوئلا و هندوراس و پاکستان. ساده انگاراني که مي پنداشتند که آمريکا تغيير کرده است اکنون با اين واقعيت مواجه شده اند که آمريکا هنوز همان کشوري است که با کودتا گران نرد عشق بازي مي کند. اما نکته اين جا است که همان گونه که شکل و فرم کودتا ها تغيير کرده و ديگر نيازي نيست که مستقيما تانک ها و سربازان چکمه پوش در خيابان هاي داغ پايتخت هاي کشور هاي آمريکاي لاتين رژه بروند، عمو سام نيز مشغول بده و بستان با کودتا گران است و با دولت هاي نامشروع جهان با کوچکترين پايگاه مردمي حمايت مي کند.

آمريکا هنوز آمريکاست. اين گزاره تغيير نکرده است. اما واقعيت آن است که حتي با اين آمريکا نيز بايد واقع بينانه برخورد کرد. مثلا ويت کنگ ها نيز در زماني که در ويتنام قهرمانانه با آمريکا مي جنگيدند در پاريس بر سر ميز مذاکره با آن نشسته بودند. البته مذاکراتي که بر مبناي منافع مردم ويتنام و در راستاي آرمان رها يي اين مردم تحت ستم بود و در جلوي چشمان تمام رسانه هاي جهان رخ داد. نتيجه آن مبارزه و اين مذاکره رهايي مردم ويتنام شد. به هر حال نمي توان وجود آمريکا را ناديده گرفت اما هنگاميکه مردم آگاه باشند که ميان آمريکا و ديگران چه مي گذرد مفهوم مبارزه با آمريکا تناقضي با مذاکره نمي يابد. چرا که مردم و رسانه هاي مستقل از زد و بندهاي پشت پرده جلوگيري خواهند کرد. مساله اين جاست که برخي بر اساس مدهاي روز که در سوپرمارکت هايي که نام آکادمي بر خود نهاده اند مي انديشند نه بر اساس واقعيت ها. از منظر اينان گويا واژگاني همچون امپرياليسم و سرمايه داري و ... از مد افتاده است. اما واقعيت اين است که امپرياليست ها با تفنگ هايشان در بيخ گوش ما دارند رژه مي روند و در تحکيم ارتجاعي ترين نيرو ها در خاورميانه مي کوشند.
آيا آمريکا هنوز همان آمريکا نيست؟ هر چند ديوار برلين فرو ريخته است اما ديوار نيکوزيا ، ديوار برزيليا، ديوار سيم خاردار بين دو کره و... همچنان پابرجاست. ديوار برلين اگر فروريخته است اکنون دولت اشغالگر و نژاد پرست اسرائيل ديوار حائلي کشيده که ديوار برلين در مقابلش يک شوخي خنده دار بيش نيست. اين همه در سايه همان آمريکاست. به لطف سرمايه داري آمريکايي يک ميليارد گرسنه در جهان زندگي مي کنند. حال ممکن است تعدادي سرخوش از پيروزي ظاهري سرمايه داري در فتح جهان در مذمت واژگاني همچون امپرياليست سخن پراکني کنند اما اين سخنان نه نان مي شود براي يک ميليارد گرسنه و نه صلح مي شود براي کودکان عراقي و افغاني و نه آزادي مي شود براي مردمان خاورميانه و جهان. چون آمريکا هنوز آمريکاست.
البته اين مخالفت با آمريکا نبايد ديده ما را بر ظلمي که از سوي بسياري ديگر بر مردم جهان و کشورها مي گذرد دور سازد. اما نبايد فراموش کنيم که براي هر انسان مظلومي که در جهان زندگي مي کند آمريکا نه حامي و پشتوانه که بالقوه يک دشمن است. چون تجربه تاريخي ما نشان مي دهد که هر جا که دولتي ظالم تر و نامشروع تر بوده است آمريکا بيشتر به آن روي خوش نشان داده است.